|
به نام خدا وند عشق
خسته شدم بس که گریه کردم. بس که تورا از پروردگار طلبیدم. چقدر دیگر باید صبر کنم تا تو از راه برسی؟
تورا ببینم . ببوسم و بدانم که فقط و فقط از آن منی. دیگر تحمل ندارم. خسته شدم. گاه با خود می اندیشم چرا دلبسته شدم؟ تمام رویاها پوچ شد . تمام خواسته ها هیچ. چهره ات را دیگر باید در آینه ی قلبم ببینم تا روبه رویم. آسان نیست مردن . مردنی که هیچ کس آن را نمی فهمد . مردنی که هیچ کس از آن با خبر نمی شود. مردن یا در خود مردن ؟ چه فرقی می کند؟ مهم اصل مطلب است که به واقعیت تبدیل شده است. تازه به قدرت در کی رسیده ام که باورم شده عاشق توام. کاش لحظات با تو را نیز با چنین باوری می گذراندم. بهشت من تو بودی. گاه می پنداشتم که این را می دانی و گاه می دانستم که می دانی. حکایت من همچون انسانی است که آرزوی داشتن چیزی را که دارد به دل گرفته. پس از ازدست دادن آن تازه میفهمد آنچه را که خواسته باخته. کاش می شد کنج اتاقکم اشک هایم را به تصویر بکشم تا وقتی به تو رسیدم رنج بی تو بودنم را نمایان کنم. اگر به تو برسم هیهات می کنم. زمین را آرام می کنم. آسمان را دریا می کن م و عشق را از روی پرده ی نمایش های مضحک پایین می آورم. چه زیبا بود اگر داشته هایم را داشتم و تجربه های امروز را دیروز در کنار تو می انباشتم. صورتم از خجالت سرخ است. می دانم تو کمتر از من که درد نکشیدی هیچ ! افزون تر نیز هست. چگونه می توانم سادگی های بچگی را زیر سایه ی رحمت خداوندی در قلب تو جبران کنم؟ کاش راهش را می دانستم......... .
بهمن فرجی ۲۸/11/85 --------------- 1 بامداد
|
بهمن +عمومي , +
ویرایش در [سه شنبه 1 اسفند 1385] || [10:02 ق.ظ]
|
[01:02 ق.ظ] || [+]
Comments [] |
|